Piconachi
به نام کسانی که باز میگردند زیرا هرگز نرفته اند....
چه خوب بود اگر میشد گناهان را فراموش نکرد و بخشید...چه خوب بود اگر مید اشتباهات را فراموش نکرد و یک جوری درستشون کرد...چه خوب بود اگر میشد مرده ها را فراموش نکرد و تا ابد غصه خورد و بیشتر به فکر زنده ها بود... کاش میشد هیچ چیز را فراموش نکرد.هرچند که در واقع هیچ چی فراموش نمیشود///هرچند که در واقع همه چیز فراموش میشود... خراب کردم همه چی رو/خراب کردم پدی محراب رو... دوباره عین بازی ماروپله برگشتم به جایی که۱سال پیش بودم... میریم دریای۴۴محمودآباد/کافه ساحلی شایور٬به رسم همیشه قلیون هلو میگیری... تو میشینی رو شن ها٬پاهاتم از هم باز میکنی٬منم میشینم بین پاهات٬تو محکم بغلم میکنی که سردم نشه...میشینمم یکی یکی حفره های ریه ام رو پر میکنم از دود غلیظ قلیون٬دودش گم میشه لابه لای دودهای سیگارت...زل میزنم به قهوه ای معصوم چشمات٬لبام رو نزدیک لبات میکنم که... با صدای هاله چشام رو باز میکنم:پدی...پدی پاشو!بسه...چقدر میخوابی دختر....؟ بگی:جون و نفس منی تو...که مث اون روزا ثابت کنی که واقعا منو میخوای...میخواستی نه به خاطر س ک س /میخواستی برای یک عمر...میخواستی یه خونه بگیری برام/از صب تا شب بشینی به نگاه کردنم فقط... میخواستی...میخواستی...میخواستی... پدی.ن:خوابیدن بدون هیچ بغلی/هیچ بوسی/هیچ دوست دارمی/خواب نیست برای من...کپه ی مرگه... پدی.ن:خدایا خیلی نامردی...خیلی... پدی.ن:از همون تصادفا که ((او))کرد... یک سال گذشت از اولین بوسه...اولین بغض...اولین باری که گفتی میرم اما دلت نذاشت بری...از اولین باری که گفتم:دلت برای کوچولویی هام تنگ نمیشه..؟ اون روزا رفتن و انتظار برای برگشت تو کار عجیبیه...عجیب تر از دوست داشتنت حتی...نرمتر از کف دستات... یک ساااااااااااااال گذشت از تمام لحظه های با هم بودنمون/از روزهایی که قدرشون رو ندونستم/از لجبازی های کودکانه ی من/از صبوری های تو...از ناز کردن های من و ناز کشیدنای تو...آخ که چه کیفی داره کسی بی انتظار ناز آدم رو بکشه و خسته هم نشه حتی... وای...وای...وای... ۴۳روز از بی تو بودن میگذره... جایت خیلی خالیه مرد من... همه میگن که تو رفتی ٬همه میگن که تو نیستی٬ چه جوری دلت میومد منو اینجوری ببینی؟ با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی اگه منتظری بیاد مطمئن باش 40000روز دیگه هم نمیاد اون بمن قول داده...دست از سرش برنداری حال دختر خالتو میگیرم ۱.ببین آقای نسبتا محترم اولا که به شما هیچ ربطی نداره۲.اون اهل رفتن و این بچع بازی ها نبود که حالا بخوام منتظر شم برگرده۳.لطف کن و گورتو گم کن۴.من اصلا نمیهمم تو کی ای؟۵.من دخترخاله ندارم که بخوای حالشو بگیری۶.اشتبا گرفتی بچه ایمیل:امیردی اس۳۹ نویسنده:بانوی آذر ماه 40 روز از چی گذشته؟ ۱.خدا خیلی هم بیکارتر از این حرفاست۲.همچن میزندت که نفهمی از کجا خوردی۳.دیگه نپرس چی شده؟از چی۴۰روز گذشته؟ میفهمییییییییییییید دییییییییییییییییییییگه داریییییییییییین حالمووووووووووو به هم میزنیییییید؟ فقط۲روز مونده تا بشه۴۰روز... پدی.ن:نهنگی برای ودکشی به ساحل زد...کمی آنطرفتر انسانی به دریا... پدی.ن:خواهش میکنم این روزا از من بکشید بیرون... دلم برا شیرکاکاوی شیشه ای تنگ شده... دلم برا نوستالژیک روزهای مقدس دبستان تنگ شده... دلم برا خونه قبلیمون تنگ شده... دلم برا پارک رو به رو خونمون تنگ شده... دلم برا نگاه های خوشحالم تنگ شده... دلم برا بلند کردن صدای ضبط تا ته و رقصیدن جلوی آینه تنگ شده... دلم برا خط۹۱۲م تنگ شده... دلم برا روزهای خوشبختی تنگ شده... برا یه دوست دارم ساده... برا۵انگشت دوست داشتنیی... برای محراب...محرابی که مرد/از بس که جان نداشت... تمام جاده ها را هم که صاف کنی او دیگر برنمیگردد... قبلا ها باید به فکر اختلاف سطح آسفالت قدیم و جدید میبودی...نه الان... اه...دیگه داره حالم به هم میخوره... پ.ن:چه زود سهم روزهای خوب " یادش به خیر " میشود... سوال بدی است... من جواب خوشجال کننده ای ندارم...نپرس... پدی.ن:من هرکاری میکنم که عکس پروفایلم رو عوض کنم نمیشه.۱۰۰ بار تو قسمت تنظیمات عکی رو حدف کردم و یکی دیگه گذاشتم باز نمیشه...چیکار کنم؟ به همه ی دست های قفل در هم... به نیمکت های ۲نفره به درخت های عاشق خیابون ولیعصز به کافه ویونا... به وبلاگ های عاشقانه و شاد... به عاشق ها... حسرت...حسرت...حسرت... که می گیرند در شاخ "تلاجن" سایهها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم٬ تو را من چشم در راهم شباهنگام در آن دم که بر جادهها چون مرده ماران خفتگانند٬ در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه٬من از یادت نمی کاهم٬ تو را من چشم در راهم دنیا که به پایان رسید رویاها دنیایی دیگر خواهند ساخت و خنده ی تو جای آفتاب را خواهد گرفت...
كمي بي خيالي
كمي سكوت
تنگ شده...٬
خيلي تنگ شده....
جای زیادی برای رفتن ندارم.....
غیر از آغوش تو که
کنارم نیستی.....
به تمام دلایلی که تو نیستی !
به اجبار آرام میگیرم ...
چه اجـــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــبار تلــ ــــــــخی !
ایـن کـِـه بـَـرایـت "تـــــو" ، "او" شـــود....
بَعضــی چیـــزهـــا گُـــم کـــردنِـشـان خیلــی دَرد دارد
مِثــــل هَمیـن"تــــــو"
بـگوییـد
ایـن قـدرعـوض نکـننـد
رنـگ و روی ِ ایـن شـهرِ لـعنتـی را ...
ایـن پیـاده رو هـا ...
میـدان هـا ...
رنـگ و روی ِ دیـوار هـا ...
خـاطراتـم دارنـد از بیـن می رونـد...
مانند مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند،
دیگر نگران داس ها نیستم..
مـ ـن خـوبـ ـم. خيلـ ـى هـ ـم خوبـ ـم.
مـ ـن قـ ـول دادم كـ ـه خـ ـوب باشـ ـم.
فقـ ـط حسـ ـاسيت فصـ ـلى سـ ـت
گاهـ ـى چشـ ـمانم بـ ـى هـ ـوا خـ ـيس ميـ ـشوند
و قيـ ـافه ام ميشـ ـود مضحـ ـكـ تريـ ـن قيـ ـافه ى دنيـ ـا
بـ ـا گُشـ ـاد تريـ ـن لبخنـ ـدِ ممكـ ـن و چشمـ ـانى كـ ـه بـ ـارانى انـ ـد
امـ ـا بـ ـا ايـ ـن حـ ـال مـ ـن خوبـ ـم. ميبينـ ـى محراب من؟میبینی آقای من؟
از همه حالم بهتره...
ميـ ـدانم باختـ ـم. ميدانـ ـم.
میدانم دیگر برنخواهی گشت...میدانم دیگر نخواهی آمد تا دست های سردت را گرم کنم...تا سفت بغلم کنی و بگویی:پدی...خانوم کوچولوی دوست داشتنی من...اولین تجربه ی بوسیدن من...
دلم میخواهد مثل اون شب ها تا نصف شب حرف بزنیم و تو بگی:تنها امیدم به تو پدیوووو!
هـر از چــنــــدی خاطرهای بیاحـتـیاط می گـذرد
بی صدا در تاریکی
محــو می شود ...
دلم یک تصادف جدی میخواهـد ...
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه...
همه میگن که عجیبه ٬اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه ٬تا ابد اینجا میمونم
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…
همه میگن که تو رفتی ٬همه میگن که تو نیستی٬
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…
چه جوری دلت می اومد
منو اینجوری ببینی
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو
رفتی ولی گفتم که دروغه …
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه
حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و
کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…
همه میگن که تو
نیستی٬ همه میگن که تو مردی٬همه میگن که تنت رو به فرشته ها
سپردی…دروغه…
خدا مگه بیکار نشسته که بزنه پس ِ کله ما؟
کاراش بی حکمت نیست به این ایمان دارم
همیشه وقتی شاد و شنگولی و داری زندگیت را میکُنی،
بايد خدا پيدايش شود تا شپلق بزند
پس ِ کلهات تا هر چه خندیدی از حلقت بزند بیرون و
یاد بگیری دیگر از این ناپرهیزیها نکُنی....قصه ی ما هم دقیقا همینجوری شد..تو اوج قهقهه های شاد/شیطنت های کودکانه/بیرون های دسته جمعی و و و ....تموم شد...
چون که قبل از برداشتن تلفن
باید صدام رو عوض کنم
و شادترش کنم
و من حوصلهی عوض کردن صدام رو ندارم
به همین سادگی.....!
از وجــــودم را بکَنَــــم بریــــزم دور.
یکجور انتقــــامِ آیینــــی ...
مـــا زنها رســم خوبی داریم.
زمانــــه که سختــــــــ میگیرد،
شــروع میکنیم به کوتــــــــاه کردن...
ناخـنهــــا، مـــوهــــا ٬ حرفـــــــ هــــا،
رابطــــههـــا ، خاطــــراتــــــــ ...
کسی حرف مرا نمی شنود؟
جنازه ام را زمین بگذارید
دیر نکرده است هنوز ...فقط۱ماه و ۴روز و ۱۸ساعت...
همین "چه خبر؟!"
همین "چه می کنی این روزها..؟!"
همین"خوبی؟"
به چراغ مطالعه ی روی شوفاژ...
به کتاب های خوانده و نخوانده...!
به زندگی ای که زندگی نیست...!
به روزنامه هایی که یاد گرفته ام بخرم اما نخوانم...!
به فیلم هایی که حتی تابلوی تبلیغاتی شان خسته کننده است ...!
به خانه ی تاریک...
به تلویزیونی که روشنش نمی کنم ...!
به پچ پچ های پنهانی که می دانم درباره کیست ...!
به زندگی با خاطراتت...
به مرور کردن اس ام اس هایت...
به موهایی که میخوام از ته بزنم...با ماشین.اما دلم نمیاد...چون تو عاشق موهای بلندم بودی...
به کامپیوتری که طاقت حرفهای ام را ندارد و به ناچار خاموشش می کنم ...
به شب هایی که با اشک به خواب می روم ...
به نیمه شب هایی که با درد از خواب می پرم ...
به ترافیکی که باید هر روز از آن گذشت تا به هیچ جا نرسی...!
باور کن ... دیگر هیچ نگاهی مرا اسیر خود نمی کند...باور کن بعد از تو این پدیده دیگه پدیده نیست...
تورا من چشم در راهم شباهنگام
| Design By: KHanOomi |







