تبليغاتX
Piconachi

































Piconachi

به نام کسانی که باز میگردند زیرا هرگز نرفته اند....

فکر می­کنی وقتی مردم به سنی می­رسند که دیگر سکس برایشان غیرممکن است، چه اتفاقی می­افتد؟ این همه هیاهو دور و بر سکس چیست؟ همه چیز باید سکس باشد؟ نمی­شود بدون فکر کردن به سکس، دوچرخه سواری کرد؟ اگر به سکس فکر نکنم، آدم نابکاری­ام؟ اگر پنجاه درصد از شبانه­روز، شق نکرده باشم، طرز فکرم غلط است؟ مخالف سکس نیستم اما فکر می­کنم برای این کار نباید بهای گزافی پرداخت!

 

پدی |17:20 |شنبه سی ام اردیبهشت 1391

کاش می شد فراموش نکرد...هیچ بویی را/هیچ طعمی را/هیچ صدایی را/هیچ نگاهی را...کاش میشد همه چیز ر به خاطر سپرد...

چه خوب بود اگر میشد گناهان را فراموش نکرد و بخشید...چه خوب بود اگر مید اشتباهات را فراموش نکرد و یک جوری درستشون کرد...چه خوب بود اگر میشد مرده ها را فراموش نکرد و تا ابد غصه خورد و بیشتر به فکر زنده ها بود...

کاش میشد هیچ چیز را فراموش نکرد.هرچند که در واقع هیچ چی فراموش نمیشود///هرچند که در واقع همه چیز فراموش میشود...

پدی |16:57 |شنبه سی ام اردیبهشت 1391

دلم براي كمي ارامش
كمي بي خيالي
كمي سكوت
تنگ شده...٬
خيلي تنگ شده....
پدی |18:54 |دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391

حوالی این ساعت های بارانیـــِ

جای زیادی برای رفتن ندارم.....

غیر از آغوش تو که

کنارم نیستی.....‬
پدی |19:1 |یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391

زیاد دلم تنگ تو میشود !

به تمام دلایلی که تو نیستی !

به اجبار آرام میگیرم ...

چه اجـــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــبار تلــ ــــــــخی !‬
پدی |23:24 |شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391

مـی دانـی دَرد از کُجــــا شـروع مـی شـود؟

ایـن کـِـه بـَـرایـت "تـــــو" ، "او" شـــود....

بَعضــی چیـــزهـــا گُـــم کـــردنِـشـان خیلــی دَرد دارد

مِثــــل هَمیـن"تــــــو"‬
پدی |23:15 |شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391

آقـای ِ شهـردار!

بـگوییـد

ایـن قـدرعـوض نکـننـد

رنـگ و روی ِ ایـن شـهرِ لـعنتـی را ...

ایـن پیـاده رو هـا ...

میـدان هـا ...

رنـگ و روی ِ دیـوار هـا ...

خـاطراتـم دارنـد از بیـن می رونـد...
پدی |13:3 |جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

نه...این من نبودم...من چه کردم؟لعنت به مشروب...نه...محراب ببخش/ببخش/ببخش/ببخش...

خراب کردم همه چی رو/خراب کردم پدی محراب رو...

دوباره عین بازی ماروپله برگشتم به جایی که۱سال پیش بودم...

پدی |13:1 |جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391

آرامم...
مانند مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند،
دیگر نگران داس ها نیستم..‬
پدی |13:46 |پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391

میگم:محراب؟میگی:جانم؟میگم:با تموم وقت نداشتن ها و نمیرسم هامون٬دلم برای قلیون تنگ شده...سرم رو از روی سینه ات برمیدارم و میگم:بریم لب دریا؟قلیون بکشیم....؟بغلم میکنی٬سفت سفت...میگی:بریم کوچودوی ـ من...

میریم دریای۴۴محمودآباد/کافه ساحلی شایور٬به رسم همیشه قلیون هلو میگیری...

تو میشینی رو شن ها٬پاهاتم از هم باز میکنی٬منم میشینم بین پاهات٬تو محکم بغلم میکنی که سردم نشه...میشینمم یکی یکی حفره های ریه ام رو پر میکنم از دود غلیظ قلیون٬دودش گم میشه لابه لای دودهای سیگارت...زل میزنم به قهوه ای معصوم چشمات٬لبام رو نزدیک لبات میکنم که...

با صدای هاله چشام رو باز میکنم:پدی...پدی پاشو!بسه...چقدر میخوابی دختر....؟

 

پدی |20:29 |سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391

ميبيـ ـنى؟ صـ ـورتـكــ  خـنـ ـدانم را ميبينـ ـى؟
مـ ـن خـوبـ ـم. خيلـ ـى هـ ـم خوبـ ـم.
مـ ـن قـ ـول دادم كـ ـه خـ ـوب باشـ ـم.
فقـ ـط حسـ ـاسيت فصـ ـلى سـ ـت
گاهـ ـى چشـ ـمانم بـ ـى هـ ـوا خـ ـيس ميـ ـشوند
و قيـ ـافه ام ميشـ ـود مضحـ ـكـ تريـ ـن قيـ ـافه ى دنيـ ـا
بـ ـا گُشـ ـاد تريـ ـن لبخنـ ـدِ ممكـ ـن و چشمـ ـانى كـ ـه بـ ـارانى انـ ـد
امـ ـا بـ ـا ايـ ـن حـ ـال مـ ـن خوبـ ـم. ميبينـ ـى محراب من؟میبینی آقای من؟
از همه حالم بهتره...
ميـ ـدانم باختـ ـم. ميدانـ ـم.
میدانم دیگر برنخواهی گشت...میدانم دیگر نخواهی آمد تا دست های سردت را گرم کنم...تا سفت بغلم کنی و بگویی:پدی...خانوم کوچولوی دوست داشتنی من...اولین تجربه ی بوسیدن من...
دلم میخواهد مثل اون شب ها تا نصف شب حرف بزنیم و تو بگی:تنها امیدم به تو پدیوووو!

بگی:جون و نفس منی تو...که مث اون روزا ثابت کنی که واقعا منو میخوای...میخواستی نه به خاطر س ک س /میخواستی برای یک عمر...میخواستی یه خونه بگیری برام/از صب تا شب بشینی به نگاه کردنم فقط...

میخواستی...میخواستی...میخواستی...

پدی.ن:خوابیدن بدون هیچ بغلی/هیچ بوسی/هیچ دوست دارمی/خواب نیست برای من...کپه ی مرگه...

پدی.ن:خدایا خیلی نامردی...خیلی...

پدی |23:59 |دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391

شـب خیابان ، مثـل من است !
هـر از چــنــــدی خاطره‌ای بی‌احـتـیاط می گـذرد
بی صدا در تاریکی
محــو می شود ...
دلم یک تصادف جدی می‌خواهـد ...

پدی.ن:از همون تصادفا که ((او))کرد...

پدی |16:28 |دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391

دیروز بود...۱۷/۲/۱۳۹۱...درست یک سال گذشت از ۱۷/۲/۱۳۹۰...

یک سال گذشت از اولین بوسه...اولین بغض...اولین باری که گفتی میرم اما دلت نذاشت بری...از اولین باری که گفتم:دلت برای کوچولویی هام تنگ نمیشه..؟

اون روزا رفتن و انتظار برای برگشت تو کار عجیبیه...عجیب تر از دوست داشتنت حتی...نرمتر از کف دستات...

یک ساااااااااااااال گذشت از تمام لحظه های با هم بودنمون/از روزهایی که قدرشون رو ندونستم/از لجبازی های کودکانه ی من/از صبوری های تو...از ناز کردن های من و ناز کشیدنای تو...آخ که چه کیفی داره کسی بی انتظار ناز آدم رو بکشه و خسته هم نشه حتی...

وای...وای...وای...

۴۳روز از بی تو بودن میگذره...

پدی |16:15 |دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391

پیر میشه آدم...

وقتی عزیزش را صدا کند اما جوابی نشنود...

 

پدی |21:58 |شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391

۴۰امین روز بی تو هم دارد به پایان میرسد...امروز هم مراسکت نبودم...اما تمام صداها رو شنیدم...صدای هق هق مردانه ی فراز را/صدای زجه های مادرت را/گریه های اطرافیانت را...زر زرهای آن مداح بد صدا را...همه را شنیدم...فقط یک صدا کم بود میان آن همه صدا...کم بود صدایت محراب...کم بود:آروم باش کوچولوی من گفتنات...کم بود...خیلی دلتنگتم...هنوز منتظر یک معجزه ام...امروز که ز زدم به خطت و فراز ج داد قلبم ریخت...فکر کردم تویی...بس که صداش شبیه تو هستش...وقتی داشتم صداها رو میشنیدم و شارژم تموم شدواز خطت ز زدن بهم/فکر کردم تویی...حرف زیاد دارم اما....

جایت خیلی خالیه مرد من...

پدی |21:33 |جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391

۴۰روز گذشت...هیچی ندارم بگم به جز این آهنگ...آهنگی که خاطر ها ازش داریم...هربار گوشش میدم صدات تو گوشم میپیچه که میخوندیش...هنوز هم دوستت دارم...

همه میگن که تو رفتی ٬همه میگن که تو نیستی٬
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏

چه جوری دلت میومد منو اینجوری ببینی‏؟

با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه...
همه میگن که عجیبه ٬اگه منتظر بمونم
همه حرفاشون دروغه ٬تا ابد اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو رفتی ٬همه میگن که تو نیستی٬
همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی …دروغه…‏
چه جوری دلت می اومد
منو اینجوری ببینی‏
با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی
همه گفتن که تو
رفتی ولی گفتم که دروغه …‏
همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم
همه
حرفاشون دروغه تا ابد اینجا میمونم‏
بی تو و اسمت عزیزم…اینجا خیلی سوت و
کوره
ولی خوب عیبی نداره ..دل من خیلی صبوره…صبوره…‏
همه میگن که تو
نیستی٬ همه میگن که تو
مردی٬
همه میگن که تنت رو به فرشته ها
سپردی…دروغه…

پدی |13:44 |جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391

نویسنده:مخاطب خاص

اگه منتظری بیاد مطمئن باش 40000روز دیگه هم نمیاد اون بمن قول داده...دست از سرش برنداری حال دختر خالتو میگیرم

۱.ببین آقای نسبتا محترم اولا که به شما هیچ ربطی نداره۲.اون اهل رفتن و این بچع بازی ها نبود که حالا بخوام منتظر شم برگرده۳.لطف کن و گورتو گم کن۴.من اصلا نمیهمم تو کی ای؟۵.من دخترخاله ندارم که بخوای حالشو بگیری۶.اشتبا گرفتی بچه

ایمیل:امیردی اس۳۹

نویسنده:بانوی آذر ماه

40 روز از چی گذشته؟

خدا مگه بیکار نشسته که بزنه پس ِ کله ما؟

کاراش بی حکمت نیست به این ایمان دارم

۱.خدا خیلی هم بیکارتر از این حرفاست۲.همچن میزندت که نفهمی از کجا خوردی۳.دیگه نپرس چی شده؟از چی۴۰روز گذشته؟

میفهمییییییییییییید دییییییییییییییییییییگه داریییییییییییین حالمووووووووووو به هم میزنیییییید؟

پدی |13:33 |جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391

همیشه باید یک جای کار لنگ بزند.
همیشه وقتی شاد و شنگولی و داری زندگیت را میکُنی،
بايد خدا پيدايش شود تا شپلق بزند
پس ِ کلهات تا هر چه خندیدی از حلقت بزند بیرون و
یاد بگیری دیگر از این ناپرهیزیها نکُنی.‬...قصه ی ما هم دقیقا همینجوری شد..تو اوج قهقهه های شاد/شیطنت های کودکانه/بیرون های دسته جمعی و و و ....تموم شد...

فقط۲روز مونده تا بشه۴۰روز...

پدی.ن:نهنگی برای ودکشی به ساحل زد...کمی آنطرفتر انسانی به دریا...

پدی |22:0 |چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391

روزهایی هست که تلفنم را جواب نمی‌دم
چون که قبل از برداشتن تلفن
باید صدام رو عوض کنم
و شادترش کنم
و من حوصله‌ی عوض کردن صدام رو ندارم
به همین سادگی.....!‬

پدی.ن:خواهش میکنم این روزا از من بکشید بیرون...

پدی |23:6 |سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391

دلم برا سال گذشته تنگ شده...

دلم برا شیرکاکاوی شیشه ای تنگ شده...

دلم برا نوستالژیک روزهای مقدس دبستان تنگ شده...

دلم برا خونه قبلیمون تنگ شده...

دلم برا پارک رو به رو خونمون تنگ شده...

دلم برا نگاه های خوشحالم تنگ شده...

دلم برا بلند کردن صدای ضبط تا ته و رقصیدن جلوی آینه تنگ شده...

دلم برا خط۹۱۲م تنگ شده...

دلم برا روزهای خوشبختی تنگ شده...

برا یه دوست دارم ساده...

برا۵انگشت دوست داشتنیی...

برای محراب...محرابی که مرد/از بس که جان نداشت...

پدی |22:50 |سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391

آقای رییس اداره ی راه و ترابری:بهتره بری بمیری...

تمام جاده ها را هم که صاف کنی او دیگر برنمیگردد...

قبلا ها باید به فکر اختلاف سطح آسفالت قدیم و جدید میبودی...نه الان...

پدی |13:25 |دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391

دلــــم می‌خواست چیزی
از وجــــودم را بکَنَــــم بریــــزم دور.
یک‌جور انتقــــامِ آیینــــی ...
مـــا زن‌ها رســم خوبی داریم.
زمانــــه که سختــــــــ می‌گیرد،
شــروع می‌کنیم به کوتــــــــاه کردن...
ناخـن‌هــــا، مـــوهــــا ٬ حرفـــــــ ‌هــــا،
رابطــــه‌هـــا ، خاطــــراتــــــــ ...‬
پدی |22:41 |یکشنبه دهم اردیبهشت 1391

کر شده اند این جماعت

کسی حرف مرا نمی شنود؟

جنازه ام را زمین بگذارید

دیر نکرده است هنوز ...‬فقط۱ماه و ۴روز و ۱۸ساعت...
پدی |0:3 |یکشنبه دهم اردیبهشت 1391

بابا دوستان/عزیزان رفقا...خسته شدم بس که برای همه توضیح دادم...بابا به خودتون زحمت بدین و وب رو بخونید هی نپرسید که۱ماه از چی گذشت؟چی شد؟اخی...دلسوزی و ترحم و کنجکاوی نمیخوام....فقط یه گوش میخوام که تا آخر حرفام رو گوش بده/پا به پام گریه کنه و وسط حرفام هم هیچی نگه/نه نصیحت نه دلداری...گوش بده و گوش یده و گوش بده...من هم وقتی سبک شدم بغلش کنم و بگم:مرسی که تا آخر گوشم دادی رفیق...

اه...دیگه داره حالم به هم میخوره...

پ.ن:چه زود سهم روزهای خوب " یادش به خیر " میشود...‬

پدی |23:52 |شنبه نهم اردیبهشت 1391

نپرس هیچ نپرس از دلم،

همین "چه خبر؟!"

همین "چه می کنی این روزها..؟!"

همین"خوبی؟"

سوال بدی است...‬

من جواب خوشجال کننده ای ندارم...نپرس...

پدی.ن:من هرکاری میکنم که عکس پروفایلم رو عوض کنم نمیشه.۱۰۰ بار تو قسمت تنظیمات عکی رو حدف کردم و یکی دیگه گذاشتم باز نمیشه...چیکار کنم؟

پدی |16:56 |شنبه نهم اردیبهشت 1391

بهت خیانت کردم محراب...!!بعد از تو به خیلی ها دلبسته شدم!ببین...به سکوت دلبسته شده ام ...
به چراغ مطالعه ی روی شوفاژ...
به کتاب های خوانده و نخوانده...!
به زندگی ای که زندگی نیست...!
به روزنامه هایی که یاد گرفته ام بخرم اما نخوانم...!
به فیلم هایی که حتی تابلوی تبلیغاتی شان خسته کننده است ...!
به خانه ی تاریک...
به تلویزیونی که روشنش نمی کنم ...!
به پچ پچ های پنهانی که می دانم درباره کیست ...!
به زندگی با خاطراتت...
به مرور کردن اس ام اس هایت...
به موهایی که میخوام از ته بزنم...با ماشین.اما دلم نمیاد...چون تو عاشق موهای بلندم بودی...
به کامپیوتری که طاقت حرفهای ام را ندارد و به ناچار خاموشش می کنم ...
به شب هایی که با اشک به خواب می روم ...
به نیمه شب هایی که با درد از خواب می پرم ...
به ترافیکی که باید هر روز از آن گذشت تا به هیچ جا نرسی...!
باور کن ... دیگر هیچ نگاهی مرا اسیر خود نمی کند...باور کن بعد از تو این پدیده دیگه پدیده نیست...

پدی |20:31 |جمعه هشتم اردیبهشت 1391

کوچولزه من!۱ماه و ۳روز و ۸ساعت گذشت...من هنوز منتظر یک معجزه ام برای بازگشتت..برای بیدار شدن...محراب قرار نبود بری...قرار نبود پدی تنها بمونه...آخ...محراب تو همیشه مراقبم بودی.عاشقم بودی...پس چرا رفتی...؟خیلی دلم برات تنگ شده رفیق ناباب لعنتی...!
پدی |14:21 |جمعه هشتم اردیبهشت 1391

حسادت میکنم به همه ی خیابان های بلند و خلوت

به همه ی دست های قفل در هم...

به نیمکت های ۲نفره

به درخت های عاشق خیابون ولیعصز

به کافه ویونا...

به وبلاگ های عاشقانه و شاد...

به عاشق ها...

حسرت...حسرت...حسرت...

پدی |12:46 |پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391


تورا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ "تلاجن" سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم٬

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که بر جاده‌ها چون مرده ماران خفتگانند٬

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه٬من از یادت نمی کاهم٬

تو را من چشم در راهم

پدی |12:26 |پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391

این شد سهم محراب از۱۹ سال زندگی...شاید رسول یونان نمیدونست که این شعرش روزی قراره نوشته بشه روی سنگ کسی که هیچوقت مثل خیلی از مردها ته ته خواستنش ((تن))نبود...:

دنیا که به پایان رسید

رویاها

دنیایی دیگر خواهند ساخت

و خنده ی تو

جای آفتاب را خواهد گرفت...

پدی |13:35 |چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391

Design By: KHanOomi